سفارش تبلیغ
صبا

88/2/2
11:25 عصر

تو بمان با من تنها، تو بمان

به قلم: rOOzbahan در دسته

همه می پرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال

چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری

نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
ادامه این شعر ...



87/5/6
2:26 عصر

یک قرص نان ...نه یک قرص معرفت !!

به قلم: rOOzbahan در دسته

پیرزن ایستاده بود توی صف.جوان خوش پوش پرسید:"مادر!آخرین نفر شمایید؟".
پیرزن در حالیکه عینک ته استکانی اش را روی بینی جابجا می کرد گفت:"آره مادر جون!"
بعد پسر پشت سر پیرزن توی صف ایستاد...و همین مکالمه کوتاه بود که باعث شد پسرک شروع کند به حرف زدن...واتفاقا چه حرف های قشنگی هم می زد.وقتی گفت که از بچگی خیلی دوست داشته یک مادر بزرگ داشته باشد،دیگر اشک توی چشم های پیرزن جمع شد.بعد بلورهای محرمانه کم کم صورتش را خیس کرد.یک لحظه فکر کرد اگر اجاقش کور نبود لابد الان عزیزی همسن و سال همین پسر داشت.توی همین فکر ها بودکه شاطر باصدایی خراشیده و کشدار دادزد:"پخت آخره ها".
"پخت آخر"یعنی آنهایی که انتهای صف ایستاده اندبی خیال نان شوند.
پیرزن شروع کرد به صلوات فرستادن.صف چقدر کند جلو می رفت.یاد حاج آقا افتاد که الان حتما دست به سیاه و سپید نزده و نشسته کنار سفره تا مونسش با نان داغ از راه برسد.
پیرزن به پیشخوان که رسید و شاطر رابا چهار قرص نان در دست دید که به سمتش می آید،دیگر خیالش راحت شد.
پیرزن تا آمدپانصد تومانی مچاله را بگذارد توی دست شاطر دید دیگر نانی درکارنیست.
شاطر انگار به سنگینی التماس اینجور نگاهها عادت داشت.خیلی راحت گفت:"تمام شد مادر،تمام".
بعد آرام و با وسواسی عجیب درب پیشخوان رابست.
پیرزن بغضش گرفته بود.
پسرک خوش تیپ،نان بدست،سر پیچ کوچه گم شد...

                                                                                                                        دست نوشته ای از کامران نجف زاده




87/4/19
10:54 عصر

نامه چارلی به همه آدمها به بهانه دخترش

به قلم: rOOzbahan در دسته سرگرمی

 ژرالدین دخترم:
   اینجا شب است! یک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهیان بی سلاح خفته اند.
   نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اینکه این پرندگان خفته را بیدار کنم ، خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن، به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم . من از تولیس دورم، خیلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر یک لحظه تصویر تو را از چشمان من دور کنند.
   تصویر تو آنجا روی میز هست . تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست. اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزلیزه" میرقصی . این را میدانم و چنانست که گویی در این سکوت شبانگاهی، آهنگ قدمهایت را می شنوم و در این ظلمات زمستانی، برق ستارگان چشمانت را می بینم.
   شنیده ام نقش تو در نمایش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هشیاری داد، در گوشه ای بنشین، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم! ژرالدین من چارلی چاپلین هستم . وقتی بچه بودی، شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم . قصه زیبای خفته در جنگل،
ادامه مطلب...



87/4/12
7:27 صبح

تو حج فقرایی

به قلم: rOOzbahan در دسته سرگرمی

از آن دور رورها که به شهر نزدیک می شوی  همش فکر می کنی چه بگویی؟ چه انجام دهی؟ چه چیزی را بخواهی؟ دردت چیست که به دنبالش دوایش بگردی؟
  
وقتی از خیابانهای اطراف ،آن نقطه زرین را می بینی بی اختیار دست بر سینه میگذاری و سلام می کنی اما دوست داری از سر روسیاهی سر به زیر باشی و فقط سنگ چین های کف پیاده رو را نگاه کنی.
  
کم کم که به آستانش نزدیک میشوی و همین که نزدیک درب ورودی هستی ، می ایستی! فقط سکوت می کنی ، سراپا خودت را نگاه  می کنی و نگاهی هم به این لحظه ها ...
  
تو در این حال هستی و صدایی چشم تو را بارانی میکند: نوای یا رضا یا رضای پیرمرد پیرزنهای تسبیح به دست، سکوتت را می شکند ...
  
درست مثل زمان بچگی دوست داری پشت چادر مادر پنهان شوی و باحال و هوای او وارد حرم شوی.
داخل می شوی و صحن ها را یک به یک که پشت سر می گذاری بغض شوقت نفس کشیدن را برایت سخت می کند.
... وارد صحن اسمال طلا می شوی
الله اکبر چه جبروتی!!
   سرت را آنقدر بالا میگیری تا گنبد و گلدسته ها را خوب ببینی. میخواهی چشمانت را متیرک کنی!
   سلام میکنی و شیشه بغضت ترک بر میدارد. هرچه در این سالها درد و دل در دلت داشتی با نگاههای نم آلودت به حضرت رئوفش میگویی.
   زیارت نامه که خواندی ، دو رکعت هم نماز عشق می خوانی و سجده شکر به جا می آوری که در محضرش هستی
   سقاخانه ، آنجا که مهمانها آبرو میگیرند ، می روی و آبی به رویت می ریزی . جرعه ای هم به درونت می سپاری تا جلایش دهی و به یادگارش ببری.
   درست این موقع که میشود میخواهی مثل کبوترهایش بال بگشایی، از بس تو اینجا سبک شده ای.
قصد دل کندن نداری اما وقتی مادر به تو میگوید " زیارت قبول پسرم " باید راهی شوی. حس و حالت قدرت کلام را از تو میگیرد و تو فقط میتوانی با دلت صحبت کنی ، دعا می کنی برای هر کسی که عاشقت است و تشکر برای اینکه در آغوش مهربانیش بودی!
   خداحافظی نمی کنی چون دلت را اینجا کنار پنجره فولاد جا گذاشته ای
   و ... می روی.




86/9/9
10:48 عصر

زندگینامه یوسف گمگشته موسیقی اسلامی

به قلم: rOOzbahan در دسته هنرمندان

 

سامی یوسف  در ماه جولای ???? از خانواده ای ایرانی آذری الاصل بدنیا آمد. اما او به همراه خانواده اش به انگلستان رفت و در آنجا نوجوانی و جوانی اش را سپری کرد. و ساکن لندن شد . او که از همان ابتدا به موسیقی علاقه داشت در ?? سالگی به مدرسه موسیقی لندن رفت و در آنجا با تحصیلات آکادمیک موسیقی آشنا شد. او تا کنون ? آلبوم روانه بازار کرده به نامهای : المعلم و امت من و اولین کنسرت موسیقی اش را در مصر برپاکرد که بعد از استقبال وسیع از آن برنامه به کشورهای زیادی از جمله آلمان ترکیه هند و... برای اجرای برنامه دعوت شده است.

   او تا به حال با آمیختن موسیقی اصیل شرقی با نواهای کلاسیک غربی و اشعاری که اکثرا در وصف پیامبر اسلام و دین اسلام است مخاطبین بسیاری را جذب کرده و از ویژگی های دیگر کار های او این است که هم به زبان انگلیسی و هم عربی کارهایش را می خواند .ادامه مطلب...